آمار توانا بود هر که دانا بود

توانا بود هر که دانا بود

نوشتن برای ماندن

من این باد را دوست دارم چون زمین را آبستن می کند

خبر می رسد از تالش که چنان تند بادی می آید در این شهر که اگر غلو نباشد این تند باد دست کمی از توفان کاترینا ندارد. از تهران با فرماندار و چند مسئول دیگر تلفنی حرف زدم همگی می گفتن شهر به هم ریخته است.برادرم از خسارت های زیادی که باد به ما زده حرف می زند من اما به این همه وحشی گری احترام می گذارم. این طبیعت باد است که هر سال درست در همین روزها می آید و می وزد زمین را آبستن می کند و می رود. حال ممکن است پیر زن بینوایی که در جنگل تاریک تنها زندگی می کند چراغ گرد سوزش بر اثر وزش همین باد خاموش شود باد را اما چه غم به پیرزن و چراغ گرد سوزش که حضرت سعدی می فرمایند:

فرشته ای که وکیل است بر خزاین باد

چه غم خورد که بمیرد چراغ پیرزنی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 2:38  توسط عارف واحد ناوان  | 

خاطره ما از انقلاب

نفت تون رو من می برم من می برم....دین داریم نمیزاریم ایمان داریم نمیزاریم پیرو امام خمینی هستیم نمیزاریم
انقلاب با چند سال تاخیر بالاخره به مدرسه ما در میان بیشه زارهای تالش هم رسید.سال 59 من سوم ابتدایی بودم.یکی از آموزگارها که انقلابی دو آتشه بود و از قضای روزگار با محیط محله ما بی گانه بود بچه های مدرسه را به دسته تقسیم کرد.کلاس اولی ها و دومی ها و بچه های ضعیف و لاغر سومی در... یک طرف قرار گرفتند و به اصطلاح مستضعف و طرفدار امام و کلاس چهارمی و پنجمی و باقی سومی ها طرفدار آمریکا و به اصطلاح قلدر و استکبار جهانی
برنامه این بود که آمریکا یی ها شعار می دادند نفت تون رو من می برم من می برم ... طرفداران امام هم باید می گفتند دین داریم نمیزاریم ایمان داریم نمیزاریم پیرو امام خمینی هستیم نمیزاریم...
بعد از کلی شعار دادن آمریکایی ها باید به طرفداران امام خمینی حمله می کردند و آنها را کتک می زدند تا ثابت بشه آمریکا جنایتکار و قلدر است که ثروت ملت های ضیف را به یغما می برد. در برابر کلاس اولی ها و دومی ها فقط باید با مظلوم نمایی شعار می دادند الله و اکبر ...خمینی رهبر....تا پرده از چهره کریه آمریکای جنایتکار بر داشته می شد.
تئاتر با فرمان آموزگار آغاز شد و شعارها رد بدل شد و نوبت به لشکرکشی آمریکای جنایتکار رسید.خدا آن روز را به هیچ کس نشان ندهد.اول اینکه کلاس چهارم و پنجمی ها سیر بچه های اول و دمی را کتک زدند دوم اینکه فرمانده پیروان امام خمینی یا همان مستضعفان پسری لاغر اندام و به غایت شروری به نام نادر بود که سنگ بزرگی برداشت محکم زد به کمر فرمانده آمریکایی و یارو را وسط حیاط مدرسه دراز کرد .خون و خون ریزی در مدرسه راه افتاد که نظر آن در میان قبایل وحشی افریقا هم دیده نشده است.کنترل از دست آموزگارها خارج شد کار به آنجا رسید که همسایه ها وارد ماجرا شدند بالاخره بعد از ساعت ها اوضاع تحت کنترل درآمد اما هیچ کس را یارای مهار نادر نبود.نادر در حالی که آموزگارها و آمریکایی ها را فحش خواهر و مادر می داد شیشه های مدرسه را پایین آورد.پدر نادر که ماجرا را شنید سراسیمه خودش را به مدرسه رساند و....!
پی نوشت:
این بود خاطره ما از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 16:25  توسط عارف واحد ناوان  | 

خدا نکند ملتی به چیزی عادت کند!

 

*چند ساله ازدواج کردی

**دو سال

*خانمت کجاست

**افغانستان

*چند وقته ندیدیش

**دو سال

*آخرین باری که باهاش حرف زدی کی بود

**شش ماه پیش

*یعنی دوساله که ازدواج کردی دو ساله که ندیش و شش ماهه هم که ازش خبر نداری

**نه ! خبر که دارم اما با هم حرف نزدیم.آخه ولایت ما تلفن نداره

*دلت براش تنگ نشده

**چرا

*خب برو پیشش

**میخام برم بیارمش اما خیلی سخته

*چرا سخت

**اجازه ورود قانونی نمیدند مجبورم قاچاقی بیارمش

*خودت چی کارت اقامت داری

**کارت اقامت که ندارم .من قاچاقی وارد شدم

*چجوری

**از مرز. زمینی. 13 روز تو راه بودیم.نه آب بود نه غذا فقط کوه بود و کویر.گاهی حتی علف می خوردیم.

*خب هم اونجا می موندید کار پیدا می کردین

**اونجا کار نیست دهات ما فقط پیرمردها می مونند. جونا همه ایرانند.

*خب چرا ازدواج کردی ؟!دختر مردم را ول کردی به امان خدا خودت اومدی اینجا.حداقل ازدواج نمی کردی.

**سنت پیامبره.پدر مادرم رفتند خواستگاری منم قبول کردم.اونجا اینجوریه.همه بچه های محل ما این کار را می کنن.

*چند ماه کلا باهاش زندگی کردی

**دوماه نشد.بعد اومدم ایران

*تهران با هم محلی هات ارتباط داری

**آره.خیلی با هم خوبیم.روزهای تعطیلی دور هم جمع میشیم

**به هم کمک هم می کنید

**خیلی .مثلا شنبه ازدواج کرد من دو میلیون تومان بهش دادم.ما از این کارا زیاد می کنیم.

*غربت اذیت ات نمی کنه

**چکار کنیم دیگه.عادت کردیم

...و بعد آهی می کشد و حرفی فیلوسوفانه می زند و می گوید خدا نکند ملتی چیزی را به عنوان عادت بپذیرند.مردم افغانستان به این وضع عادت کرده اند.اینجور مسایل برای مردم افغانستان عادی شده.

نبی کارگر 24 ساله روستای شورخور بخش طالقان ولایت تخارستان افغانستان خسته از جنگه که خانه و کاشانه را رها کرده برای درآوردن لقمه نانی حلال به ایران آمده.او ایران را بهشت گم شده اش میدونه و بزرگترین آرزوش آوردن همسرش به ایرانه

نبی و بویژه بردارش ظفر که از مردان بسیار نیک افغانستان است هر از گاهی برای نظافت به خانه ما می آیند.جمعه که آمده بود با هم بودیم. دو نفری. هم کار کردیم هم حرف زدیم.سن اش کم بود درداش اما زیاد....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1392ساعت 8:41  توسط عارف واحد ناوان  | 

کی چی میخره این مهمه !

روستایی ها به زودی قدرت را در دست می گیرند اول مجلس را بعد ریاست جمهوری و ...

گفتم بر چه اساسی این حرف را می زنی ؟!

گفت بخاطر اینکه روستائیها از من روزنامه سیاسی می خرند و شهری ها و بچه سوسول ها روزنامه ورزشی!

پی نوشت:

-          یک ماه مانده به انتخابات مجلس هفتم این حرف را در شمال فرهاد روزنامه فروشی که در سی و چند سالگی سکته کرد و مرد به من گفت و چه درست به هدف زد.اصولگرایان نخست مجلس هفتم را فتح کردند و سپس با محمود احمدی نژاد پاستور را یا همان سعد آباد را.(البته منظور من نه بلکه منظور او از روستای و شهری سوسول در واقع طرفداران اصولگرایی و اصلاح خواهی بود)

-          کاش فرهاد بود و می گفت الان کی چه روزنامه ای میخره!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392ساعت 6:37  توسط عارف واحد ناوان  | 

چه زود گذشت
1-دیروز رفتم کرمانشاه.با ماشین شاهنشاه.دیدم فرح زاییده.رو تخت خواب خوابیده.دختر نبود پسر بود.اسمش چیه ولیعهد....بقیه اش واقعا یادم رفته.بچه که بودیم زیر بارون های شمال از این نوع شعرها میخوندیم.
2-دیشب رفتم میهمانی. ملینا بچه شیر زبان برادر خانمم برام شعر می خوند.یکی از شعرهاش این بود.در زمان های قدیم فرح طناب بازی می کرد.شاه می گفت بسه دیگه فرح می گفت ده تای دیگه....بعد شروع کرد 10-20-30-40 ....کردن
پی نوشت
میگم چقدر زود گذشت.شعرهای بچگی ها به تاریخ پیوستند.حتی آدم زنده ها ( فرح پهلوی ) به تاریخ پیوستند.یعنی 35 سال از کودکی های من گذشت.....
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 23:54  توسط عارف واحد ناوان  | 

الیزه جون ، هفته کودک و پشه فرضی!

تاریخ گذرنامه ام سر اومده بود از این فرصت استفاده کردم برای  دخترم الیزه هم گذرنامه گرفتم.وقتی بردمش عکاسی شروع کرد به گریه کردن.عکاس که دوستمه گفت سابقه به من ثابت کرده این بچه با این گریه های که راه انداخته تا سه روز دیگه هم آروم نمیگیره.نشوندمش رو صندلی بهش گفتم دو دقیقه واسه خندوندنش زمان طولانیه.عکاس که اعتماد به نفسما دید دوربینش را آماده کرد.من تکه پارچه ای را برداشتم و محکم زدمش به سقف.الیزه از خنده ریسه رفت عکاس که شگفت زده شده بود فلسفه این گریه و خنده را پرسید

ا

الیزه جون ، هفته کودک و پشه فرضی
تاریخ گذرنامه ام سر اومده بود از این فرصت استفاده کردم برای  دخترم الیزه هم گذرنامه گرفتم.وقتی بردمش عکاسی شروع کرد به گریه کردن.عکاس که دوستمه گفت سابقه به من ثابت کرده این بچه با این گریه های که راه انداخته تا سه روز دیگه هم آروم نمیگیره.نشوندمش رو صندلی بهش گفتم دو دقیقه واسه خندوندنش زمان طولانیه.عکاس که اعتماد به نفسما دید دوربینش را آماده کرد.من تکه پارچه ای را برداشتم و محکم زدمش به سقف.الیزه از خنده ریسه رفت عکاس که شگفت زده شده بود فلسفه این گریه و خنده را پرسید
گفتمش یه شب داشتم مطالعه می کردم الیزه هم داشت واسه خودش بازی می کرد.پشه ای روی سقف نشسته بود. تکه پارچه ای را به سمت پشه پرت کردم.ناگهان الیزه خندید.پرتاب های بعدی گرچه الکی بود اما با هر پرتابی الیزه هم از خنده روده بر میشد اینجوری شد که قلق اش اومد دستم.حالا هر وقت گریه میکنه یا میخام بخندونمش یه پشه فرضی را نشونه میرم. 
عکس گذرنامه ای الیزه جون به مناسبت هفته کودک تقدیم دوستان میشه.

گفتمش یه شب داشتم مطالعه می کردم الیزه هم داشت واسه خودش بازی می کرد.پشه ای روی سقف نشسته بود. تکه پارچه ای را به سمت پشه پرت کردم.ناگهان الیزه خندید.پرتاب های بعدی گرچه الکی بود اما با هر پرتابی الیزه هم از خنده روده بر میشد اینجوری شد که قلق اش اومد دستم.حالا هر وقت گریه میکنه یا میخام بخندونمش یه پشه فرضی را نشونه میرم.

عکس گذرنامه ای الیزه جون به مناسبت هفته کودک تقدیم دوستان میشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1392ساعت 14:47  توسط عارف واحد ناوان  | 

زیر دریایی زرد

زیر دریایی زرد ترانه جادویی گروه بیتلز است.یک بار استاد زبان سر کلاس وقتی به واژه Submarine رسید گفت بچه گروه بیتلز آهنگی تحت عنوان Yellow Submarine دارند که در زمان خود گل کرد بعد بخشی از این ترانه را با احساس خاصی در حالی که پاها را مثل فنر باز و بسته می کرد ،خوند.چند روز پیش که دانشگاه علوم تحقیقات بودم استاد را دیدم و این خاطره را برایش تعریف کردم و گفتم من از کل کلاس شما ( زبان تخصصی دو واحدی ) همین را فهمیدم که Yellow Submarine می شود زیر دریایی زرد رنگ...!هر دو برای دقایقی خندیدیم و سپس استاد سری تکان داد و گفت که تو وضعت خیلی خوبه خیلی ها حتی همین را هم نفهمیدند.در هر صورت Yellow Submarine آهنگ قشنگیه پیشنهاد می کنم از گوگل جستجو کرده و گوش کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1392ساعت 18:5  توسط عارف واحد ناوان  | 

نوشابه بخور اوفینا...!

در دوره کارشناسی و در کلاس های درس رشته روابط بین الملل وقتی استاد با دلایل علمی داشت به دانشجویان می گفت که بحران های بعدی خاورمیانه نه بر سر نفت بلکه بر سر آب خواهد بودهنوز نوشابه های شیشه ای 50 تومان بود.استاد برای فهم بهتر دانشجوها گفت که ببیند ممکن است تا 10-15سال آینده یک لیوان آب آشامیدنی 500 تومان بشود.به یاد دارم یکی از دانشجویان که اندکی شوخ طبع بود دستش را بلند کرد و گفت: ببخشید استاد! مجبور نیستیم 500 تومان برای یک لیوان آب خرج کنیم 50 تومان می دیم و نوشابه می خوریم.آن روز سکوت کلاس درس با شلیک خنده استاد و دانشجویان شکست اما این روزها وقتی خبرهای کمبود آب از استان ها و شهرهای بزرگ و کوچک کشور( حتی شهرهای شمالی کشور) را می خوانم خطر بحران آب در خاورمیانه که ایران در قلب آن قرار دارد را بیشتر حس می کنم.بحران آب تا حدی جدی است که برخی از روستانشین ها محل زندگی خود را به دلیل کمبود آب ترک کرده اند.بسیاری از شهرهای پر جمعیت نیز با خطر کمبود آب دست در گریبانند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1392ساعت 18:13  توسط عارف واحد ناوان  | 

مرتیکه خر

مامی ی ی ی...مامی ی ی ی جوووونم توروخدااااا....مامانی ی ی ی من....جوووون مامان ن ن ن  جونم قول میدم....آررررره مامااااااا......! دارم از  بانک پول برمی دارم و پشت سری یه مرد گنده حدود 45 ساله ای ست که قدش اندازه اسدالله ست و سیبیلاش مس سیبلای هیبت الله از دوطرف آویزونه اما چنان با مادرش تی تیش مامانی حرف میزنه و لوس بازی در میاره که کم مونده بود بانکو ول کنم و بگیر بندازمش زیر مشت و لگد طوری کتکش بزنم که صدای بز بده.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1392ساعت 16:3  توسط عارف واحد ناوان  | 

باغ وحش

در دوره ای که دانشجو بودم در اصفهان و در حوالی کلیسای وانگ هوس کردم باغ وحش بروم برای پرسیدن آدرس وارد یه سوپرمارکتی شدم . از صاحب سوپری پرسیدم ببخشید آقا باغ وحش کجاست؟! یارو با جدیت هرچه تمام تر گفت که برو بیرون!او سپس مکثی کرد و در این فاصله مشتری ها هاج و واج ما را نگاه کردند بعد با ادب واحترام هرچه تمام تر ادامه داد بیرون از اینجا اصفهان ، شیراز ، تبریز ، مشهد و تهران و...همه وحشی اند نیازی نیست باغ وحش بری جون!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1392ساعت 18:20  توسط عارف واحد ناوان  | 

مطالب قدیمی‌تر