تبليغاتX
توانا بود هر که دانا بود

توانا بود هر که دانا بود

نوشتن برای ماندن

مفت باشه کوفت باشه

نانوا و شاگرد هایش آنسوی نانوایی بودند. نان ها روی میزی در دست رس مشتری ها بود. مردی میانسال سرش را از پنجره کوچک وارد نانوایی کرد و با صدای بلند گفت که یک قرص نان می خواهم. پولش را گذاشتم روی میز. نانوا گفت که پولی نیست صلواتی است. مرد میانسال پولش را برداشت و گفت پس من سه قرص نان بر می دارم.

نیازش همان یک قرص نان بود. اما او سه قرص نان برداشت. بی جهت نیست که از قدیم گفته اند مفت باشه کوفت باشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 16:10  توسط عارف واحد ناوان  | 

آفریننده منظومه «خندیله پشت» پر کشید

استاد فرامرز مسرور آفریننده منظومه «خندیله پشت» روز گذشته بر اثر ابتلا به بیماری سرطان در سن 66 سالگی  جان به جان آفرین تسلیم کرد.استاد مسرور ماسالی

از این استاد شعر وادب که مدرس مدارس نیز بود بیش از ده جلد کتاب در زمینه های ادبیات ، شعر و فرهنگ تالشی منتشر شده است و چندین جلد کتاب دیگر نیز به دلیل بیماری وی هنوز چاپ نشده باقی مانده است.پیکر استاد امروز دوشنبه در میان حزن و اندوه فراوان فرهنگ دوستان تالشی و گیلک در قطعه هنرمندان قبرستان ماسال به خاک سپرده شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 17:4  توسط عارف واحد ناوان  | 

این شیرها میمونند!

آن یکی شیـــــر است اندر بادیه

این یکی شیـــــر است اندر بادیه

آن یکی شیر است کآدم می‌خورد

 این یکی شیر است کآدم می‌خورد

این بیت‌های زیبا را مولوی زمانی سرود که بیشه پر از شیر بود. شیری اما هرگز وارد کوچه – خیابانی نمی‌شد. این روزها بادیه و بیشه خالی از شیر و یک نفر اما در پی این است که شیر به بیشه بیاورد.
در حالی که در رئیس سازمان حفاظت محیط‌زیست علاقه‌ای وصف‌ناپذیر برای احیای حیوانات منقرض‌شده از آن جمله ببر و شیر ایرانی است و این تمایل البته در نوع خود جای قدردانی دارد اما در این راه گاه ناملایماتی هم پیش می‌آید که رسانه‌ها را خوش نمی‌آید. این مرگ ببر نر بود که فریاد بحق از رسانه‌ها را بلند کرد و محمدجواد محمدی‌زاده را گرفتار بن‌بستی بس شگفت‌انگیز کرد با این حال فیل آقای رئیس هوای هندوستان کرد و در شرایطی که انتقادها از هر سو بر سازمان حفاظت محیط‌زیست سرازیر بود گفت‌وگو‌ها با هندی‌ها برای شیر ژیان ایرانی که فقط در آن دیار یافت می‌شود آغاز شد تا سلطان دگر بار به جنگل‌های که زادگاه سرزمین اجدادی‌اش است بازگردد. ناگهان اما نخست سه و سپس چهار شیر سرگردان در خیابان‌های تهران پیدا شد و همه را در شگفتی فرو برد. پرسش اما این بود که این شیرها از کجا، کی، چطور، چگونه و به وسیله چه کسی آورده شده و در پایتخت رها شده‌اند. هزار و یک پرسش دیگر هم است که ما دنبال پاسخ‌گویی فقط به یکی از همین‌ها هستیم. از قضای روزگار این پرسش را مستقیم از خود رئیس پرسیدیم و پاسخی شنیدیم که اگر آن را بخوانید پی به پرسش می‌برید. پاسخ اما این بود که دی‌ان‌ای این شیرها نشان می‌دهد که این شیرها ایرانی نیستند و استوایی هستند و به‌وسیله قاچاقچیان از مرز پاکستان به ایران وارد شده‌اند. جرج برنارد شاو می‌گوید که علم همیشه در اشتباه است زیرا با حل یک مساله ده‌ها مساله حل‌نشده دیگر به مساله حل‌شده اضافه می‌کند و با حل رازهای معمای اول چند مساله دیگر مطرح می‌شود. سیرک‌بازها یا عاملان بازار سیاه وقتی می‌توانند شیرهایی را هزاران کیلومتر آنسوتر یعنی از خط استوا به ایران بیاورند آیا همین سیرک‌بازها نمی‌توانند چند قلاده شیر ژیان از شبه قاره به ایران منتقل کنند تا ما این اندازه منت هندی‌ها را نکشیم! پیدا شدن شیرها در خیابان‌های تهران را می‌توان از زاویه دیگری نگاه کرد. این شیرها میمون و مبارکند و ما باید جلوی پای آنها فرش قرمز پهن کنیم. پیدا شدن هفت قلاده شیر در خیابان‌های تهران این معنا را می‌رساند که در خیلی از موارد کاری را که نمی‌شود از مجاری دیپلماسی با گفت‌وگو و داد وستد یعنی دادن پلنگ و گرفتن ببر انجام داد، می‌شود اما با متوسل‌شدن به چند سیرک‌باز انجام داد.

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 18:34  توسط عارف واحد ناوان  | 

سونوگرافی در شب یلدا

اگر زنی باردار باشد و فن آوری به آن درجه از پیشرفت نرسیده باشد که جنسیت نوزاد زنان باردار را تشخیص داد چه باید کرد؟! در گوشه ای از شمال ایران و در امتداد سواحل دریای شمال تالشان ابتکارات منحصر به فردی داشتند که جنسیت نوزاد را پیش از تولد تشخیص می دادند.

شب یلدا صرف نظر از همه آداب و رسومی متفاوتی که در جای جای جغرافیای فرهنگی ایران بزرگ دارد، خوردن هندوانه اما وجهه مشترک همه ملل و نژادهای این جغرافیای فرهنگی است در تالش چه در میان تالشان آنسوی مرز (قسمت جدا شده در جنگ های ایران وروس) و چه میان تالشان ایران رسمی منحصر فرد برای این شب طولانی وجود دارد. تالشان هندوانه های را برای شب یلدا انبار می کردند آنها در این شب ابتدا سر هندوانه را می بریدند و سپس آن را به چهار قسمت تقسیم می کردند و یکی از اعضای جمع آن را به پشت خود می انداخت اگر سه قسمت از چهار قسمت هندوانه به سمت بیرونی یا پوست می افتاد معنایش این بود که نوزاد پسر دنیا می آمد اما اگر سه قسمت از چهار قسمت به سمت درونی یا داخل هندوانه می افتاد نوزاد دختر متولد می شد اگرچه این عمل هرگز پشتوانه علمی ندارد اما این از حس کنجکاوانه انسان ها برای پبیش گویی است . این روزها با آمدن سونوگرافی و رورش های مدرن دیگر زنان باردار برای تشخیص جنسیت نوزاد به آزمایشگاه ها می روند امااین عمل در میان تالشان برای خوشگذرانی هم که شده همچنان در شب یلدا تکرار می شود.امید به زندگی ، شادی ، تفریح و خوشگذرانی از نشانه های آداب و رسوم در شب یلدا و مراسم دیگر ملت های زیر پرچم ایران بود.همین باورها بود که اسطوره ساز می شد بزم و شادی به وجود می اورد و حتی امید را به ناخوداگاه مردم تلقین می کرد در این میان جنسیت نوزاد چندان مهم نیست اما خلاقیت بشر برای شادمانی و آفرینش لحظات خوش که خود مولد و محرک زندگی بهتر است مهم است که نباید به فراموشی سپرده شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 17:32  توسط عارف واحد ناوان  | 

درآمد یک روز یک گدا معادل یک ماه یک کارمند

تابستان یک روز گرم ساعت حوالی ۵/۱۱ در پاساژی در مرکز شهر تهران با یک دوست که صاحب اغذیه‌فروشی است گرم صحبت بودم که مردی میانسال، عصا به دست با لباسی ژولیده وارد اغذیه‌فروشی شد.سلام کرد و روی یکی از صندلی‌ها نشست و شروع به شمارش پول‌هایش کرد و سرآخر به صاحب اغذیه‌فروشی گفت: ۸۵  هزار تومان شد. پول خردها را داد و با گرفتن پول درشت راه خروج را پیش گرفت. کنجکاو شدم و پرسیدم ماجرا از چه قرار است. این مرد مشکوک به نظر می‌رسید. دوستم گفت: این مرد گدای کنار خیابان است و ما هم به پول خرد نیاز داریم. این گدا هفته‌ای یک بار برای ما پول خرد می‌آورد. پرسیدم یعنی این رقم درآمد یک نیم ظهرش بود؟! دوستم خنده‌ای به چشمان متعجب من زد و گفت: این مرد تا شب حقوق یک کارمند را در نیاورد منزل نمی‌رود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 16:54  توسط عارف واحد ناوان  | 

لیوان من گم شده است

منظومه شمسی ما در کهکشانی به نام راه شیری قرار گرفته است. دانشمندان تخمین می‌زنند که بیش از ۱۰۰ میلیارد کهکشان در فضای مرئی کائنات پراکنده شده‌اند.

ستاره‌شناسان به کمک تلسکوپ از میلیون‌ها کهکشان تصویر گرفته‌اند. دورترین کهکشان‌هایی که تاکنون عکس آن تهیه شده، در فاصله ۱۰ تا ۱۳ میلیارد سال نوری از ما قرار گرفته‌اند. یک سال نوری برابر ۹ بیلیون و ۴۶۰ میلیارد و ۸۰۰ میلیون کیلومتر است. قطر کهکشان‌ها از چند هزار تا نیم‌میلیون سال نوری است. کهکشان‌های کوچک‌تر کمتر از یک میلیارد ستاره دارند اما کهکشان‌های بزرگ دارای بیش از یک تریلیون ستاره هستند. قطر کهکشان راه شیری حدود ۱۰۰ هزار سال نوری است. منظومه شمسی در فاصله ۲۵ هزار سال نوری از مرکز کهکشان قرار گرفته است. حدود ۱۰۰ میلیارد ستاره در این کهکشان وجود دارد. تنها سه کهکشان از روی زمین با چشم غیرمسلح قابل‌دیدن است. در حالی که سیاره کوچک ما در میان بیلیاردها ستاره و سیاره با سرعتی باورنکردنی در حال چرخش است، اتوبوس حامل مسافران در نیمه‌های شب با سرعت ۸۰ کیلومتر بر ساعت از تهران به سمت مشهد می‌تازد. همه به جز راننده و چند مسافر بیدارند ناگهان زنی میانسال از میانه‌های اتوبوس بانگ برمی‌آورد نگه‌دار نگه‌دار نگه‌دار.... حرکات منظومه‌ها، ستاره‌ها و سیاره‌ها نگه‌داشتنی نیست. راننده اما بی‌مهابا پای روی پدال ترمز می‌گذارد و سرعت را به نزدیکی‌های ۳۰ کیلومتر می‌رساند. شاگردش چراغ‌ها را روشن می‌کند و خواب‌آلود، افتان و خیزان به سمت زن میانسال راه می‌افتد. به مسافر که می‌رسد می‌گوید چی شده است؟! زن اینبار با صدای بلند‌تر و البته اندکی بی‌ادبانه فریاد می‌کشد باید تمام کیف‌ها را بگردید. لیوان من گم شده است. فریاد اعتراض‌های مسافران خسته از هر سو بلند می‌شود. راننده سرعت را دوباره به ۸۰ کیلومتر بر ساعت می‌رساند. خوابم نمی‌آید اما چشم‌هایم را روی هم می‌گذارم و به این می‌اندیشم که ما در کجای این کهکشان‌ها هستیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 17:14  توسط عارف واحد ناوان  | 

قلی شیخی هم رفت

با من خوب بود. خیلی خوب بود. اگرچه همیشه جماعتی از ناراضیان پشت در روزنامه صف می بستند اما اگر با این لر ایذه ای به صداقت کار می کردی صداقت خرج می داد.قلی شیخی را می گویم.مردی که یک دور نماینده مجلس بود.مدیر مسئولی که پنج شنبه در سن 59 سالگی از دنیا رفت و حالا در خاک آرمیده است. مهران قاسمی هم در خاک آرمیده است این یکی البته در عنفوان جوانی رفت و چه غم انگیز رفت.هر دو برای صفحه های سیاسی و بین المل روزنامه شرق مطلب می نوشتیم.مهران سردبیر روزنامه توسعه شد.یک روز زنگ زد و پیشنهاد دبیری سرویس بین الملل را داد.اینگونه بود که به توسعه رفتم و با قلی شیخی آشنا شدم.پس از رفتن مهران قاسمی و تغییر تحولات دیگر نگارنده این سطور به مدت یک سال سردبیر روزنامه شد.روزهای خوبی بود. حالا همه این روزها خاطره شده است.کسی باور نداشت در این پنج شش سال این دو به این سادگی از دنیا بروند.دلیل مرگ هر دوی این ها سکته قلبی اعلام شد.دلیل مرگ خیلی از همکاران دیگر ما همین بیماری است.مرگ های که به جوان و پیر رحم نمی کند. کار در مطبوعات سخت است.فشارها طاقت فرساست.حالا باید جمعه  نه تا ده صبح به مسجد نور برویم و به همدیگر تسلیت بگویم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 18:1  توسط عارف واحد ناوان  | 

آخ نمی دونی چه حالی داره کشیدن سیگار زیر ترنم باران

بی آنکه خشمگین شوم سرم را سوی آسمان می گیرم و ته دل می خندیدم.به بارش باران  می خندم، به خیسی لباسهایم و به 12 سال نشستن روی نیمکت های چوبی مدرسه با لباس های خیس باران های شمال می خندم.هر چه بود نوستالوژی خوبی بود.

حکایت اما از آنجا آغاز می شود که زیر بارش باران شدید تقاطع پل حافظ به طالقانی تهران جلوی در مغازه ای از دو جوانی موجهی که گرم روشن کردن سیگار بودند  آدرس کوچه ای را پرسیدم یکی از آن دو می گوید مسیر ما طوری است که از کنار همان کوچه می گذریم.می پرسم اگر خیلی راه است با تاکسی بروم پک معناداری به سیگارش می زند و می گوید نه خیلی نیست تا چند دقیقه دیگر می رسیم.هر پنج دقیقه یک بار می پرسم پس چی شد می گوید چند دقیقه دیگر می رسیم.همین چند دقیقه ها نزدیک به بیست دقیقه طول  کشد بالاخره تابلوی کوچه ای که در پی آن بودم از دور نمایان می شود.در حالی که بطور کامل خیس شده بودم با ژستی طلبکارانه می پرسم پسر خوب اگر راه این همه طولانی بود، می گفتی سوار تاکسی می شدم.جوانک آخرین پک را به سیگارش می زند و می گوید من از روی عمد شما را پیاده آوردم. گفتم آخر چرا؟! گفت: می خواستم از هوای پاک و دل انگیز پایتخت استفاده کنی.می گویم پس چرا سیگار می کشی!می گوید آخ نمی دونی چه حالی داره کشیدن سیگار زیر ترنم باران! ته مانده سیگارش را به کناری می اندازد و با دوستش می رود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 18:51  توسط عارف واحد ناوان  | 

سرهنگی که کتش را درآورده است

اسحله را به دست جوان خام 18 ساله می‌دهند و او را دم در برای نگهبانی می‌گمارند و او که تا به‌حال از روستا و شهرش خارج نشده است با در دست داشتن اسلحه دچار هیجان و غرور کاذب می‌شود. با ارباب‌رجوع سربالا و توهین‌آمیز حرف می‌زند گویی که قدرتمندترین فرد روی زمین است. الزامی نیست که شلیک کند، او با حرف‌های گستاخانه‌اش ترور شخصیت می‌کند و تو در دل حس بدی به آن سرباز می‌گیری، حسی که نمی‌تواند برای میهن خوشایند باشد. این اما مشکل آن سرباز نیست مشکل فرمانده او است که پیش از دادن اسلحه به او فرهنگ استفاده از آن و چگونگی برخورد با مردم را به او یاد نمی‌دهد.

شاید شما هم گذرتان به اداره‌ها و مراکز نظامی افتاده باشد. در بعضی مواقع با سربازانی روبه‌رو می‌شوید که دم در نگهبانی می‌دهند و سربازانی که مسوول گرفتن تلفن همراه، بازرسی بدنی و همینطور مسوولیت‌های دیگر هستند، آنها در آن اداره یا مرکز نظامی به‌کار گمارده شده‌اند. در بعضی مواقع رخ می‌دهد که همان سرباز یا سربازان به ارباب‌رجوع موسپیدی بدترین نوع اهانت‌ها را نثار کرده و به اصطلاح از موضعی بالاتر با آن ارباب رجوع نگونبخت برخورد می‌کنند. وارد آن اداره یا مرکز نظامی که می‌شوید با مشکلات دیگری روبه‌رو می‌شوید؛ مشکلاتی از قبیل بافت فرسوده ساختمان و سرویس‌های بهداشتی که هرگز بهداشتی نیستند. سه سال پیش برای کاری به پایگاه سوم پلیس اطلاعات و امنیت فاتب یا همان اداره اماکن واقع در میدان نیلوفر تهران رفتم. با وضعیتی روبه‌رو شدم که به گوشه‌های از آن در بالا اشاره کردم. پنجشنبه هفته پیش دوباره برای انجام کاری منزل را به سمت اداره اماکن ترک کردم. پایم نای رفتن به آن اداره را نداشت اما اجباری در کار بود که باید می‌رفتم. رفتم اما رفتارها تغییر کرده بود. سربازها این‌بار رفتاری محترمانه داشتند. پس از گذشتن از چهار سرباز پای در سالن کوچک اداره اماکن نیلوفر گذاشتم. با مجموعه‌ای از درختچه‌های گل در گلدان‌های زیبا روبه‌رو شدم. کنجکاوانه به سمت سرویس‌های بهداشتی رفتم بی‌آنکه نیازی به سرویس بهداشتی داشته یاشم همه‌چیز را بهداشتی و تمیز دیدم. زنی جوان با احترام فراوان به ارباب‌رجوع‌ها پاسخ می‌داد. اگر جایی از کار ایراد داشت با اقتدار اما با احترام رد می‌کرد. پس از دقایقی مکث تصور کردم آدرس را اشتباه آمده‌ام اما نه آنجا همان اداره اماکن است که مردم بیشترین سر و کار را با آن دارند. دیگر اینجا احساس بدی به آدم دست نمی‌دهد به سربازها به‌عنوان سربازان میهن افتخار می‌کنی. اداره اماکن نیلوفر تغییر کرده است. کار به روال اداری توامان با احترام به کرامت انسان‌ها انجام می‌شود. مجموعه درختچه‌های گل شاید قیمتی کمتر از یک میلیون ریال داشته باشند اما همین گل‌ها و گلدان‌ها به مردمی که گرفتار چرخه زندگی هستند میلیون‌ها بار روحیه می‌دهند. برخی سیاستمدارها معمولا برای جلب‌نظر دیگران مدعی می‌شوند ما برای اجرای فلان کار کت‌مان را درمی‌آوریم اما در گوشه‌ای از اتاق اداره اماکن نیلوفر تهران بی‌توجه به هیاهوی سیاست‌بازان، سرهنگی نشسته است که در عمل کتش را درآورده است. او نظمی به اداره اماکن نیلوفر داده است که ستودنی است. گرچه معضل برخوردهای سربازان و پرسنل اداره‌هایی که به نوعی نظامی‌ها آن را اداره می‌کنند به قوت خود باقی است اما یک سوال اینجا برایم باقی مانده است: آیا آنچه را که ما (روزنامه‌نگارها) می‌بینیم مافوق‌های سرهنگ هم می بینند!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 18:7  توسط عارف واحد ناوان  | 

بمباران گوش

هفت صبح وارد ایستگاه مترو می شوم تا هشت به قراری در آنسوی پایتخت برسم.جمعیت زیاد برای سوار شدن آمده بودند همه ساکت و آرام بودند.مردمانی که راه می رفتند اما به نظر هنوز در خواب بسر می بردند.قطار می رسد.در آشوب خلق وارد یکی از واگن ها می شوم.درها بسته می شوند.جای برای نشستن نیست.برای ایستادن جای پیدا می شود یک لنگ و دو لنگ تا مقصد را تحمل می کنم.

همه به قانون نانوشته سکوت صبح گاهی احترام می گذارند جز یک زن که این سکوت را سر هر ایستگاهی می شکند تا اعلام مسیر کند.در ایستگاه بعدی قطار می ایستد .جوانکی حدود 20 ساله وارد واگن می شود.موهای عجق وجقی دارد شلواره پاره پوره لی که از قرار معلوم مد روز است.نگاه ها به سمت و سویش می چرخد.سیم سیاهی گوشی(هدفن) را از گوش هایش به تلفن همراهش وصل کرده است.موسیقی گوش می دهد.موسیقی اش آهنگ تندی از سرزمین غریب بود.صدای موسیقی اش نیمی از واگن را تحت شعاع قرار می دهد.ایستگاه بعد عده ای پیاده و عده ای دیگر سوار می شوند کسی اعتراض نمی کند.

قطار به راه می افتد.پیرمردی کم طاقت ، طاقتش را از دست می دهد.داد می زند خفه کن آن زهرمار را پسره جوالاقی ...فلان فلان شده! پیرمرد همچنان داشت گر می گرفت که چند نفر آرام اش می کنند.پسرک یکی از گوشی ها را از گوشش در می آورد و می گوید: ها....چی شده چی گفتی!مردی میانسال پادرمیانی می کند و می گوید که پسرم اگر به پرده های گوش ات رحم نمی کنی به مسافرها رحم کن مردم خواهش دارند تا صدای موسیقی ات را اندکی کم کنی.جوانک گوشی را در گوشش فرو می کند.موسیقی اش را گوش می دهد اینبار اما با صدای کمتری.

قطار به ایستگاه مورد نظر من می رسد.متخصصان می گویند علت پیر گوشی ، کم شنوایی و حتی ناشنوایی خیلی ها قرار گرفتن در مکان های است که صداهای خارج از استاندارد پخش می شود و اما گوش دادن به موزیکی تند با  گوشی(هدفن) را باید نوعی بمباران گوش دانست.کم نیستند جوانانی که موسیقی را با صدای بلند در اتومبیل های خود و یا از تلفن همراه خود با  گوشی(هدفن) گوش می دهند بی آنکه متوجه آثار ویرانگر قرار دادن گوش خود در معرض صداهایی با بسامد( فرکانس ) بالا بشوند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 16:2  توسط عارف واحد ناوان  |